در این قصه حیوانات نقش خاصی دارند، زیرا سرخپوستان با حیوانات خیلی نزدیکاند. آنها میدانند که حیوانات پیش از آن که انسان آفریده شود روی زمین زندگی میکردند. آنها میدانند که حیوانات خیلی از رمز و رازهای دنیا را میدانند، رازهایی که آدمها هنوز از آن سر در نیاوردهاند.
بایر بیلر همیشه در آریزونا، نزدیک مرز مکزیک، زندگی کرده اشت. او با صحراها، صخرهها و آسمان آنجا آشناست.
او کتابهای مشهوری چون آمیکو، وقتی سفال آواز میخواند، روی هر کوه خدا ایستاده است و نیمکتی که آدمهای ثروتمند رویش مینشینند.
... برای تشکر از او که ما را آفریده است. امروز سرخپوستان در جشنها و مراسم خود لباسهای سیاه و قرمز میپوشند. این رنگها به ما یادآوری میکنند که چگونه آفریده شدیم و این زندگی و مرگ درون هر آدمی هست. زندگی و مرگ همه جا با هم هستند.
قسمتی از مقدمه کتاب: بچههای سرخپوست آریزونا این کتاب را درست کردهاند، کلمه به کلمه را و صفحه به صفحهاش را. ماجرا از آنجا آغاز شد که روزی را در دهکده کوچک پاپاگو، نزدیک توپاوا، سرکردم. من در آریزونای جنوبی زندگی میکنم و این دهکده از دهکدههای دورافتاده صحرای خشک و سوزان و پر از کاکتوس این ناحیه است. کسی به من گفته بود که بچههای مدرسه این دهکده افسانههای سرخپوستان را نوشتهاند و من خیلی دلم میخواست این نوشتهها را بخوانم. آخر من افسانههای سرخپوستان را خیلی دوست دارم و تا آن موقع، افسانهای که کودکی آنرا نوشته باشد نخوانده بودم...