پارسا که معلوم بود انتظار چنین جوابی را از جانب آیلار نداشت با دلخوری که کاملا در چهره اش مشهود بود و البته باز هم سعی داشت در مقابل ایلار خود را بی تفاوت و سرد نشان دهد رو به او گفت: هر طور که مایلید. ...
رنگ نگاهش تغییر کرد و سراسر التماس و عشق شد. چه احساس قشنگی سراسر وجودم را پر کرد! چه زیبا از من خواست در کنارش بمانم "بهار زندگیم باش" لبخند عمیقی زدم و از سر خجالت نگاه به زیر انداختم صدای گرم و بمش به گوش رسید: بهار! بهار زندگیم می شی؟! سرتو بالا بگیر خواهش می کنم . جوابمو بده. چقدر عشق زیباست... چقدر عاشقی قشنگ است... با خجالت نگاهش کردم. لب های خشکیده ام را تر کرده و گفتم: "و تو ...
غروب سردی بود. باد دانه های سرد بی رنگ باران را به همه جا می کوبید. شرمی که از اسم طلاق و وحشتی که از عقوبت آن در دل داشتم مانع این می شد که با پدر و مادرم احساس نزدیکی کنم. بعلاوه وقتی نگاه معصوم و پر معنای پسرم را به عباس و سپس به خودم می دیدم که ملتمسانه ازمن می خواست راجع به پدرش حرفی نگویم، بیش تر خودم را سرزنش می ...
آرام نمی دانست تا چه زمانی در آن تراس لعنتی نشته بود. مانند شبحی سرگردان، بی اراده و یخ زده مبهوت به همان حال باقی مانده بود. مانند انسانی که قدرت زندگی و تصمیم را از او گرفته اند. زبانش چون سرب سنگین بود .... ...
بخشی از متن کتاب:: بهار آمده بود، اما در قلب من، هنوز زمستان بود و گرمایی حس نمی کردم. از دید و بازدیدهای روزهای عید ، منزجر شده بودم و انزوا بهترین تسکین دهنده برای درد من بود. حمید با سبد گلی زیبا به دیدنم آمد. هنوز با هزاران امید نگاهم می کرد و منتظر بود جوابی به او بدهم. نمی خواستم بحث های گذشته تکرار شود، چرا که نتیجه ای نداشت و فقط فکر مرا خسته تر می کرد. حمید از من خواست تا برای ...